تا نیمه های شب نشستهای و طوماری از کتابهای دوست داشتنیات نوشته ای که فردایش بروی نمایشگاه و از خریدن و خواندنشان لذت ببری...
غافل از اینکه اوضاع اقتصادی مملکت خراب است و تورم به 20 درصد ارتقاء یافته و امام زمان هم از این موضوع راضی نیست، جیب مبارک هم که تهاش سوراخ تشریف دارد!
در چنین اوضاع اسف باری شما دوست دانشمند هم اگر جای من بودی، با دیدن جلد خوش رنگ کتابهایی که دوست داری و نخریدنشان، فشارت به خوش فرم ترین شکل ممکن میافتاد و میزد به کلهات...
بعدش می آیی خودت را مهمان صفحات کتابی به نرخ مجانی بکنی اما مردی هزار چشم با کارت حرص برانگیزی بروی سینه اش مثل اجل معلق جلویت سبز می شود و تو را از این لذت خوشایند و شیطنت آمیز محروم می سازد. هر چند آخر سر مجبور می شوی برچسب خوش رنگ "مجانی" را از روی کتاب برداری و بعد بخوانیش!
بدتر از همه توی این بحبوحه، "تنهایی" لعنتی هم یقه ات را سفت چسبیده ولت هم نمی کند، تو هم بدجور از دستش عصبانی هستی و از خیلی چیزهای دیگر هم..
آخرش هم پاهایت از جنبیدن بیش از حد و چشمهایت از دیدن و زل زدن بیش از حد به کتابهای وسوسه انگیز درد گرفته بدجور.. دل کوفتیات هم بی خیالش!
دوست داری بغض کنی، گریه کنی اما مگر می شود وسط اینهمه آدم.. باید یه کم به محیط عادت کرد بعدش از این سوسول بازی ها درآورد!
پی نوشت: "روی ماه خداوند را ببوس"- مصطفی مستور
- برگزیدهی جشنوارهی قلم زرین- نشر مرکز- چاپ بیست و سوم
کتابی که حسرت مجانی بودنش به دلم ماند!
+ توضیح تیتر: در فرهنگ عامه غرغر آباد می شود همان کش رفتن!